دلستان -

+ دلستان

ان یکی امد در یاری بزد


گفت یارش:کیستی ای معتمد


گفت:من  گفتش:برو هنگام نیست


برچنین خوانی مقام خام نیست 


خام را جز اتش هجر و فراق


که پزد؟که وارهاند از نفاق؟


چون تویی تو هنوز از تو نرفت


سوختن باید تورا در نار تفت


رفت ان مسکین وسالی در سفر


در فراق یار سوزید از شرر 


پخته گشت ان سوخته پس بازگشت


باز گرد خانه انباز گشت


حلقه زد بر در به صد ترس و ادب


بنجهد بی ادب لفظی ز لب


بانگ زد یارش که بر در کیست ان؟


گفت:بر در هم تویی ای دلستان


گفت:اکنون چون منی  ای من درا


نیست گنجایی دو من در یک فرا


چون یکی باشد همه نبود دویی


هم من برخیزد انجا هم تویی


گفت یارش کان درا ای جمله من


نی مخالف چون گل و خار چمن


مولوی